مرتضى راوندى

181

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

خروش تشنه كامان زير و بالا * ز خاك تيره تا چرخ اثيره . . . بدين ماتم كجا باشم شكيبا ؟ * كجا زخمى چنين مرهم پذيره ؟ ترا آنان كه تن در خون كشيدند * الهى ، خاكشان با خود نگيره . . . جهان دشمن ، زمين سخت ، آسمان دور * غريب كربلا ، مارت « 1 » بميره « 2 » نثر يغما : آثار منثور يغما عبارتست از مجموعه نامه‌هايى كه به پسران و بعضى از دوستان و شاهزادگان و دانشمندان زمان نوشته ، « . . . در اين نامه‌ها از كسان زيادى كه بعضى از آنان اشخاص شناخته شده‌اى هستند نام مىبرد ، از شاهزادگان ، سيف الدوله و بهاء الدوله و از حاج محمد اسمعيل ، يار ديرينه و جمع كنندهء ديوان خود به نيكى ياد مىكند ، قاآنى را « داراى سخن و داناى كهن » و فاضل خان گروسى را « مهربان خداوند » و خود را نسبت به او « مملوك ارادتمند » مىنامد . » يغما جزو نخستين كسانيست كه در راه پيراستن زبان فارسى از لغات عربى تلاش كرده است . وى طى نامه‌يى به فرزند خود مىگويد : « . . . گروهى انبوه از نگارندگان قزوين و رى و گزارندگان اصفهان و جى بر اين منش رخت نهاده‌اند و در اين روش سخت ايستاده ، داستانهاى ژرف پرداخته‌اند و كاخهاى شگرف افراخته . » ( كليات ص 56 ) . در نامه‌يى ديگر خطاب به فرزندش مىگويد : « . . . سرشت و مايهء مردمى ديد و دانش است و داد و بينش ، خوى و منش است و راه و روش ، خشم فروخوردن است و چشم به‌هم كردن ، آهستگى و آرامش است و بخشندگى و بخشايش با زيردستان بردن است و تيمار بينوايان خوردن ، از همه‌كس رستگى است و با بار خدا بستگى ، و مانند اينها . با آن همه و پويايى و جويايى ، صد يك اين ، در كه ديدى يا از كه شنيدى ؟ مشتى خشمبارهء زنهارخوارهء آدمى روى اهرمن خوى . . . سست گمان ، سخت‌كمان ، توانگر جامهء ، گدا هنگامه ، فزون تاسهء « 3 » سياه‌كاسه ، نام خويش آدم نهاده‌اند و گرگ‌آسا و گربه‌منش ، به شغال مرگى و روباه‌بازى ، در پوست دشمن و پوستين دوست افتاده . آن كشد پيراهن اين ، اين كشد شلوار آن * مرز كيهان شهر سگسار است گويى نيست ؟ هست سركار سردار ، به دستى كه ديده‌يى و دستانى كه دانى ، گشايندهء اين راز است و نوازندهء اين ساز . نيازت به گزارشى تازه و نگارشى نوئيست . چون شمار كار اين است و بنياد مردم روزگار بر آن ، دل از انديشهء كار و كردار آنان باز پردازد و بيرون از اين پيشه ، كه

--> ( 1 ) . مادرت ( 2 ) . از صبا تا نيما ، پيشين ، ص 127 . ( 3 ) . تاسه : بيقرار ، مضطرب .